برای آینه ای که ناگهان شکست | ایام ,

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در «تو»

            خلاصه کردم:

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی!

تکرار...

                 قیصر

قیصر امین پور. کتاب "آینه های ناگهان"

........................

فاتحه ای نثار روح با صفایش...


نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه 9 آبان 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ
شب تقدیر | ایام ,

یکی دو روز تا ماه رمضان که مونده بود از بابام پرسیدم: «به نظرتون برای شروع این ماه, چه مطلبی توی وبلاگم بذارم؟» بابا هم خیلی سریع جواب داد: «به نظر من بنویس به احترام این ماه عزیز, دیگه مطلبی نمی ذارم توی وبلاگ و به جاش این ماه رو با عبادت و نیایش می گذرونم که از فرصت بدست اومده, بهترین استفاده رو برده باشم». من اما این بار هم حرف گوش ندادم و هر هفته مطلب گذاشتم!

ولی حالا برای اینکه نشون بدم که به حرف بابام ارزش میدم و ضمنا به این دلیل که احترام گذاشته باشم به شب های بزرگی که در راه هستن, تا پایان شب های قدر, وبلاگ نویسی رو بی خیال میشم و می چسبم به بهره برداری از ماه مبارک!

انصافا اگر زنده هستم و دارم نفس می کشم, یکی از دلایلش اینه که فرصت دارم تا در شب های قدر عبادت و استغفار کنم. زنده بودن... شاید همین یک خوبی رو داشته باشه!

 

.........................................................

پانوشت 1: هق هق شب زنده داری ام, نثار فرق شکافته ات...

پانوشت 2: وَ بِدُعائِکَ تَوَسُّلی مِن غَیرِ اِستِحقاق ٍ لاِستِماعِکَ مِنّی. (دعای ابوحمزه ثمالی). و در دعا متوسل به لطف تو ام بدون آن که لایق آن باشم که دعای مرا استجابت کنی...

 

توی پرانتز: هر چند فکر نکنم یادتون بمونه اما... برای من هم دعا کنید.


نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه 8 مهر 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ
جنگی که بود, جنگی که هست... | ایام ,

دسته دسته تابوت بود که برمی گشت و گلوله گلوله اشک بود که جاری شد.

جنگ بود.

فرصتی برای شناختن مرد از نامرد!

شب ها در جبهه, صدای مناجات و زیارت عاشورا...

و حالا, نامردمانی که دوست دارند برای حسینی گریه کنند که به تاریخ پیوسته, و به حماسه ای دخیل ببندند که تمام شده است.

حسین ِ زنده برایشان خطرناک است! می خواهند در سوگ "جنگی که بود" , "جنگی که هست" را بپوشانند و بفراموشانند. حاضرند برای "جنگی که بود" نوحه سرایی کنند به شرطی که در همان تاریخ و جغرافیا باقی بماند, نه بیشتر. اما...

جنگ هست.

در رگهای ما جاری و زنده.

از ترکشهای روی دیوارها در آبادان, تا صدای سرفه های جانباز شیمیایی درتهران!

                  مادر, شهادت فرزندت مبارک

.....................................................

پانوشت 1 : برادر شهیدم! تولد جنگت مبارک.

پانوشت 2 : من نیز در جنگ ... متولد شدم.


نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 08:09 ق.ظ
یادآوری یک روز | ایام ,

زندگی آغاز می شه, چه تو بخوای یا نخوای. مجبوری زندگی کردنو یاد بگیری و بزرگ بشی. روزی که به این دنیا میایی رو هم نمی تونی انتخاب منی. وقتی به دنیا پا گذاشتی تازه می فهمی که کار از کار گذشته و تو, در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتی.

زندگی کردنو خیلی زود یاد میگیری... به آسونی مکیدن سینه ی مادر! بعد یاد میگیری که برای خودت مشکلات درست کنی. اونوقت بشینی و غصه ی مشکلاتت رو بخوری تا پیر بشی. دوران پیری رو هم با حسرتِ غصه خوردنهای الکی ِ دوران جوانی, سپری می کنی.

یا اینکه نه! از همون اول با کلی امید و انگیزه شروع می کنی و به بهترین مقام ها می رسی. میشی آدمی که دنیا بهت افتخار می کنه! در اون شرایط از به دنیا اومدن پشیمون نیستی.

و گاهی اونقدر بی خود و بی جهت برای خودت مشغولیات و دلبستگی درست می کنی که مُردن برات کابوس میشه, سخت میشه. یا اونقدر غرق کار دنیا میشی که روز تولدت هم یادت نمی مونه...

یادآوری روزی که زندگی ات رو شروع کردی, چقدر مهمه؟ اصلا مهمه؟!

یک عزیزی به من می گفت: « روز تولد, ارزشمنده. چون رزویه که خدا به انسان, اجازه ی زندگی کردن داده». خیلی از این جمله خوشم اومد و تا همیشه توی ذهنم موند. چون تازه متوجه شده بودم که زندگی فی نفسه ارزش داره و خدا هم وقتی اجازه ی زندگی بده, یعنی لطف و مهربونیش رو بهت نشون داده. اینه که اون روز رو - که روز عنایت خداست – جشن می گیریم. جشن هم اگه نگیریم اقلا یادآوری میشه برامون که یه روزی به دنیا اومده بودیم! همونجور که یه روزی از دنیا می ریم...

این دست یادآوریها, آدم رو متوجه گذر زمان می کنه و اینکه وقت زیادی نداره... باید بجنبه!

           تولدت مبارک... پیر شی جوون!

........................................................

نکته ضروری: فعلا علی الحساب مسئله جبر و اختیار رو بی خیال بشین. بچسبین به جشن تولد!

نکته نیمه ضروری: اون عزیزی که همون جمله قشنگ رو بهم گفت, دختر عمه ام بود!

نکته غیر ضروری: امروز متولد شدم...

نکته فوق العاده ضروری: کادو یادت نره...!!


نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ
ضیافت | ایام ,

   معنای روزه, تنها خودداری و امساک از خوردن و آشامیدن نیست بلکه از معاصی هم باید خودداری کرد. این از آداب اولیه ی روزه برای مبتدی هاست (و آداب روزه برای مردان الهی که می خواهند به معدن عظمت برسند غیراز این است)...

- امام خمینی (ره)-

ماه خدا


نوشته شده توسط رضوان در سه شنبه 20 شهریور 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: 1 2
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic