تلقین خداحافظی | روزهای من ,

این روزها که می گذرد

                               شادم

زیرا

یک سطر درمیان

                          آزادم

و می توانم

هر طور و هر کجا که دلم خواست

                                              جولان دهم

- در بین این دو خط - *

.

.

این روزها که می گذرد

                                 شادم

این روزها که می گذرد

                                 شادم

                                        که می گذرد

                                                         این روزها

                     شادم

                           که می گذرد

....................................................

* شعرها از قیصر امین پور

پ. ن1: با کسب اجازه از دوستان و اساتید (!) محترمی چون سید رضا, بهناز خانوم, نامبرده, دلارام عزیز, آفرین خانم و امیررضا, و با اجازه ی همه ی دوستانی که در این مدت بارها به خلوت من افتخار دادن, تصمیم گرفتم این کنج خلوت رو در همین جا به حال خود رها کنم و به "شعبه موقت" کوچ کنم.

پ. ن2: برای نقل مکان و کوچ کردن دلایل زیادی دارم و مشورت های بسیاری صورت گرفت تا تصمیمم عملی شد. از جمله اینکه اینجا خیلی نا امنه!

پ. ن3: این "خلوت" نه بسته می شه و نه حذف. هر وقت اومدین قدمتون روی چشم. اما به احتمال قوی دیگه از این به روز تر نمی شه...

پ. ن4: خلوت جدید من اینه: http://www.yekiyedooneh.parsiblog.com  (شعبه موقت)

پ. ن5: قبلا اینجا شعبه ی اصلی بود و اون جا شعبه ی موقت. اما از حالا به بعد اینطوری میشه: "شعیه جدید" و "شعبه سابق".

پ. ن6: همه چیز داره نو میشه اما... غمگینم و دلتنگ.

پ. ن7: دوستانی که این جا رو لینک کردن, اگه حوصله داشتن آدرس رو تغییر بدن. ( اگه حوصله نداشتین هم فدای سر همه تون!)

پ. ن8: با توجه به اینکه این روزها اشکم به کف دستم تشریف آورده (!)... داره گریه ام می گیره...!

پ. ن9: ممکنه به پیشنهاد بعضی ها گه گاهی پست مورد نظرم رو علاوه بر وبلاگ جدید در این جا هم قرار بدم, که البته هیچ تضمینی نیست.

پ. ن10: دیگه حرفی نمونده. خداحافظ... همین حالا...

http://www.yekiyedooneh.parsiblog.com  

 

 


نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه 25 آذر 1386 و ساعت 02:12 ق.ظ
همه ی صداهایی که شنیده ام | روزهای من ,

 

آخه این آهنگا چیه که من گوش می دم؟ از دست خودم خیلی عصبانیم. یه چیزی بدین بشکنم, یا یه چیزی که بتونم محکم گازش بگیرم! اصلا می خوام جیغ بزنم. اونقدر بلند که گلوم به سوزش بیفته! (گوشاتونو بگیرین لطفا)

می خوام همه ی صداهای بیهوده رو با جیغ زدن از وجودم بیرون کنم, شاید صداش به گوش کسی برسه و یه فکری به حال صداهایی بکنه که به خورد من داده شد...

نه, خدائیش! آخه اینا یعنی چی؟ :

-  دنیا دیگه مث تو نداره...

- مشکی رنگ عشقه      مث رنگ چشای...

- آهای خوشگل عاشق!!

- مگه بت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره؟...!

یا این که دیگه آخرشه:

- م من اگه تو تو رو دو دو باره نه نه ...!!

و یا این که کفر منو در میاره:

- پشت پا زدی به بختت          کی واست جز من می میره!

نفرین پشت نفرین:

- نمی تونم ببخشمت دور شو برو نبینمت

                                                    تیکه ای بودی از دلم گندیدی و بریدمت

- برای دیدن روز عذابت دارم ثانیه ها رو می شمارم!!!

تازگی ها حس می کنم موسیقی, بیشتر از اینکه غذای روحم بوده باشه, عذاب روحم بوده! ( یه چیزی تو مایه های سوهان!) الان خیلی وقته که دلمو خوش کردم به یه بیت و نصفی ترانه ی قشنگ, که از 5 دقیقه آهنگ ممکنه در بیاد. یعنی 5 دقیقه گوش می کنم به خاطر همون یه کلمه یا یه بیت قابل توجه. بقیه اش هم ول معطل! :

- خواستم بگم هر چی که هست مُهر سکوتم نشکست

                                                   بغضی گلومو باز گرفت من کم شدم اون ننشست

- اون روزای عاشقونه مال تو          این شبای بیقراری مال من

- گفته بودم اگه دلت گرفته اس          کنج دلم جا واسه ی دلت هس

یا این دل خوش کنک ها:

- وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز...

- عوض نشو رنگ نباز و نشکن          حتی با دیدن شکستن من

- زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره      

                                                     منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره

این روزا ارزش ترانه ها, به خاطر یکی دو کلمه ی خاص و جدیده که داخلش پیدا میشه و الباقی تکرار مکررات:

- گریه ی بارونو ببین رو گونه های پنجره اس

                                                           اینجا نفس بریدگی فرصت داغ حنجره اس

- نمی دونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم

                                                     نمی دونم که تو حل مشکلی یا مشکلم

فقط گاهی تلاش ترانه سازها برای ایجاد حال و هوایی جدید, قابل ستایشه:  

- مثل شراب ها نه... تو در من            سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی

- من تو هوای بغض تو        بارونی کردم این تنو...

- دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی...

اما انگار تاریخ مصرفی داشتن که تموم شده. انگار این روزا دلم میخواد ترانه هایی بشنوم که ماندگاری طولانی داشته باشن و حالا حالاها تکراری نشن. آهنگ هایی که با هر بار شنیدن و زمزمه کردنشون, چیز تازه ای از درونشون کشف کنم و از این اکتشاف به وجد بیام... . نه ترانه ایی که به اندازه ی سُس گوجه ای که دو ماه پیش خریدیم هم موندگاری نداشته باشه!!

با این حال... هنوز هم می تونم از بعضی ترانه های نسبتا قدیمی و ماندگار, لذتی وصف نشدنی ببرم:

- از اینکه عاشق تو ام حس غرور می کنم...

- نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم

                                                       ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی

- زنگ خوش صدای تفریح واسه مون زنگ خطر شد

                                                       همه ی چوبای جنگل دسته ی تیغ تبر شد

- کی می توان نرفتن, گیرم پری نمانده

                                                گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده

- نبسته ام به کس دل, نبسته کس به من دل

                                                   چو تخته پاره بر موج, رها, رها, رها من

- زبس در دل گل یادت شکوفاست

                                            گرفته بوی گل پیراهن من 

حالا که هیچ کس برای روان و روح من ارزش قائل نیست, حالا که با آهنگ روی اعصاب رژه رفتن, خوراک آهنگ سازها شده و حالا که ترانه سازها توجهی به درد من و درد دل زمانه نمی کنن... چرا من خودمو سرزنش کنم؟

خوب که گوش می دم, می بینم که اطرافم صداهای زنده ی زیبا تری هست. صدای گنجشک ها (که هر روز صبح با نوک زدنشون به کولر اتاق از خواب بیدار می شم), صدای پیچیدن باد لای درخت های انبوه همین نزدیکی, صدای برخورد قطره های بارون به شیشه ی بدون بتونه ی اتاقم (که گاهی بد جور لق می زنه!), صدای اذان که هر سه وقت از دور و خیلی ضعیف شنیده می شه, صدای قرآن خواندن بابا با صوتی بسیار دلنشین...

صدای ضربان قلبم (که نمی دونم چرا همیشه و بی جهت تند می زنه), صدای غصه هام که اغلب با اشک ها هم آهنگ می شه... و حتی صدای... سکوت.


نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه 7 آذر 1386 و ساعت 08:11 ق.ظ
گاهی دختر نیستم! | روزهای من ,

اگه از بازدید کنندگان قدیمی وبلاگ من باشین (یعنی جدید نباشین) و آشنایی مختصری هم داشته باشین, مستحضر هستین که اینجا متعلق به رضوانه و رضوان هم از وقتی به دنیا اومد, دختر بود!

اینو گفتم که برای فهمیدن جنسیت, به شک و تردید نیفتین. خیلی از بازدید کنندگان (و دوستان) تا مدتی بنده رو پسر فرض کرده بودن و متاسفانه آمارشون هم کم نیست! بعضی ها هم بعید نیست هنوز مردد باشن بین دختر بودن یا پسر بودن ِ "رضوان"!

اینجا تنها جایی بود که به من تهمت پسر بودن زده شد! نه اینکه پسر بودن تهمته, اما خب... برای یک دختر حتما بیشتر از یک تهمته. حالا یه وقت فکر نکنین می خوام بگم ازتون دلخور یا عصبانی ام که منو اشتباه گرفتین. اما هنوز برام عجیبه که چرا خیلی ها "رضوان" رو پسر فرض می کنن. شاید تعداد پسرهایی که به این اسم باشن, در ایران انگشت شمار باشه و اغلب عرب زبان ها "رضوان" رو پسر می دونن. دلیلش هم مشخصه, چون "رضوان" در عربی اسم مذکر محسوب میشه و های تانیث نداره. بعضی ها هم البته همین اسم رو مونث کردن: "رضوانه".

دوستانی که بعد از مدتی پی به اشتباهشون بردن, خیلی معذرت خواهی کردن. در حالی که من اونقدرا هم ناراحت نشده بودم. بماند که از نوشته های من با کمی دقت می شه پی به جنسیت برد و این دست اشتباهات ناشی از بی دقتی دوستانه!

اما گاهی وقتها به دختر بودن خودم شک می کنم! نه اینکه پسر باشم... معلومه که پسر نیستم!! ولی بعضی اوقات انگار دختر هم نیستم!

در اون لحظات, نه خبری از احساسات دخترانه هست و نه تفکرات پسرانه. نه دل نازک مثل یه دختر و نه صبور و خوددار مثل یه پسر. فارغ از هر جنسیتی! میشم کسی که نه دختره و نه پسر. از قید و بند جنسیت ها رها می شم و می شم شبیه... هیچ کس.

هنوز نمی دونم اون حس عجیب رو باید دوست داشته باشم یا متنفر باشم. حسی که منو از توجه به مونث و مذکر بودن دور می کنه.  فکرم میشه توجه به چیزی فراتر از این جنسیت ها... جنسی فراتر از این جنس ها. اون موقع بیشتر از هر وقت دیگه ای فقط یک انسانم. انسانی که اسیر زن بودن و مرد بودن نیست. انسانی که سعی نمی کنه همه چیزو مثبت و منفی و مذکر و مونث بدونه. انسانی که حتی برای تکثیر سلول هاش نیازی به تلفیق سلول نر و ماده نباشه...

چنین انسانی که می شم, هر چی حصار هست کنار می ره. نه محدودیت زمان هست و نه زندان ِ مکان. نه گذشته ای و نه آینده ای. همه چیز متعلق به یک لحظه! می شم خالی از هر دغدغه و اضطراب.

از این هپروت (!) که بیرون میام دلم برای دختر بودن تنگ میشه! آخه توی قید و بند زنانگی بودن هم برای خودش لذتی داره. لذتی که اون هیچ کس بودن هم, با همه ی آزادی هاش, درکش نمی کنه. گرچه... شاید فقط از گوشه و کنار همون زنانگی می شد به این اوج و آزادگی رسید...

 

.............................................

پانوشت 1: فکر دو جنسیتی و اختلال هویت رو همین الان از سرتون بیرون کنین که شاکی میشم ناجور!

پانوشت 2: این جانب مصرف هر گونه مواد توهم زا و اعتیاد آور رو تکذیب می کنم!


نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه 16 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ
ماهی گلی تنها | روزهای من ,

برای هفت سین نوروز 86 دو تا ماهی قرمز خریدیم که یکی اش دو ماه بعد از تعطیلات مُرد. اما اون یکی که کوچیکتر هم بود همچنان مصمم زنده اس!

چند روز پیش, وقتی صبح زود ساعت 9 (!) از خواب بیدار شدم, صدای آه و افسوس مامانم رو از توی آشپزخانه شنیدم. به طرز شگفت انگیزی به ماهی شک کردم چون می دونستم که دیشب بابا گذاشته بودش توی آشپزخانه. در یک حرکت سریع و با همون اوضاع آشفته و خواب آلود پریدم توی آشپزخانه که ببینم چه خبر شده. مامانم کنار ظرف شویی خم شده بود و با تاسف به جسد ماهی قرمز, که بی حرکت روی زمین بود خیره شده بود و افسوس می خورد! من دستپاچه ( و از اونجایی که مُردن ماهی رو نمی خواستم باور کنم) با دستم گرفتمش و توی تنگ انداختم. اول هیچ حرکتی نمی کرد اما کم کم متوجه شد توی آبه و شروع کرد به نفس کشیدن. اما روی آب شناور می موند و نمی تونست خودشو کنترل کنه. بدنش به دلیل اینکه مدتی بیرون از آب بود خشک شده بود و باله ها به تن چسبیده بودن. کمی طول کشید که موفق شد باله ها رو حرکت بده و شنا کنه. اما از اونجایی که نمی تونست درست شنا کنه عقب عقبی می رفت!

خلاصه زنده شد! و من هم از اینکه نجاتش داده بودم به خودم می بالیدم. مامانم فکر کرده بود که خیلی وقته افتاده پایین و حتما مرده. برای همین تلاشی برای انداختنش در آب نکرده بود.

                            ماهی من

پیش خودم فکر کردم که حتما تنهایی خیلی بهش فشار آورده که اینطوری از توی تنگ پریده بیرون. یا حتما اون تُنگ خیلی براش تَنگه...

وقتی ماهی قبلی مُرد, خیلی غصه ی تنها شدن این یکی رو می خوردم. طوری که دلم می خواست ماهی می شدم و می رفتم پیشش! مدتی هم به بابام پیله کردم که یه ماهی دیگه بخر تا این تنها نباشه. اما خب... چندان منطقی نبود.

حتی ماهی ها هم که از نظر علم, درک و فهم خیلی پایینی دارن (یا اصلا ندارن), بازم تنهایی رو دوست ندارن و طاقت نمیارن. باید میدین که وقتی اون ماهی داشت می مُرد این یکی چقدر دورش می چرخید و تشویقش می کرد به زنده موندن!...

یادم افتاد به آدم هایی که در تنهایی و دور از چشم هر انسان دیگه ای, می میرن. این در حالیه که اونها انسان هستند و بالاترین درک و فهم رو دارن. پس میشه فهمید که چه رنجی کشیدن.

این روزا آدمها هر چقدر هم که کنار هم بودن, تنها بودن... خیلی تنها. دل ها که دور باشن, نزدیکی مسافت هم از تنها یی ها کم نمی کنه...

تلاش ِ ماهی کوچیکِ من برای زنده موندن دوستش, وصف نشدنی بود. و حالا این همه تنهایی, ماهی شادابِ منو, به مردن راضی کرده.

تنهایی بیشتر از اون چیزی که تصور می کردم... سخته.


نوشته شده توسط رضوان در جمعه 6 مهر 1386 و ساعت 08:09 ق.ظ
قدر دانی | روزهای من ,

مدتی بود فکر می کردم که چطوری می تونم از دوستان و آشنایانی که به وبم سر می زنن و اظهار لطف می کنن تشکر کنم. در نهایت تصمیم گرفتم یک پست رو به اونها اختصاص بدم که یه وقت فکر نکنن بود و نبودشون برام فرقی نداره.

 

فامیل و بستگان

"آقا صادق" پسر عمه ام که همیشه نسبت به من لطف داشته, نه فقط توی وبلاگ. یکی از مشوقین من برای وبلاگ سازی هم بوده! "شهرزاد عزیزم" (دختر دایی ام) که با نظرات قشنگش همیشه خوشحالم میکنه. "کسری" (پسر عموی مامانم!) که کامنت های آموزنده و جالبی برام میذاره. "زینب" دختر عمه نازنینم که تازگیها یادش افتاده به من لطف کنه. البته قبلا هم حضوری ما رو مورد الطافش قرار می داد! "مریم" دختر عمه مهربان و دوست داشتنی ام که مدتی به خاطر درس, از حضورش در اینجا محروم بودم. "شایان" پسر عموم که این وبلاگ رو با کمک اون ساختم. بهش افتخار می کنم و فکر می کنم روزی انسان موفق و بزرگی بشه.

دوستان وبلاگی

"ساجد" از اولین دوستان وبلاگی که همیشه هم اینجا و هم توی وب خودش حسابی به من لطف و محبت داشته. "مهدی همراهی" که به نظراتشون و همینطور به دوستی مثل ایشون افتخار می کنم. "بهناز عزیز" که دیدن کامنت هاش حسابی منو ذوق زده می کنه! خیلی لطف داره به من. "آقای هیچ!" که البته در اصل یک دوست چتی هستن. کم به من و اینجا افتخار میدن... ولی به هر حال ما خیلی خرسندیم از این آشنایی! "مریم" عزیز و دوست داشتنی ام که اون هم یک دوست واقعیه, نه یک دوست وبلاگی. اما الان بیشتر کامنت ها و مسیج هاش رو می بینم تا خودشو! "آقا محراب" که معمولا کم پیدا هستن اینجا. اما من حسابی شرمنده ام که نتونستم برای سایت «اعلان» باهاشون همکاری کنم. از کم سعادتیه. "سریر" دوست خوبی که نظراتشون همیشه برام مفید بوده. "سید رضا" که ارادت داریم خدمتشون! و با نظراتشون همواره اظهار لطف داشتن... خدمتمون!! "آقا سهراب" که ضمیمه رایگان وبلاگ سید رضا هستن! وحضورشون در اینجا باعث افتخاره. "نامبرده" (کلبه دنج) که هویت مشکوک و مرموزی دارن و من هنوزم گاهی به نوشته هاشون - حتی در شرایط وخیم تر- به کامنت هایی که برام میذارن حسادت می کنم! "دلارام" که خیلی محبوب و عزیزه ولی خودش خبر نداره!! بی نهایت خوشحالم از داشتن دوستی مثل اون. "آبجی معصوم" گلم که خودش میدونه چقدر با حضورش خوشحالم میکنه. "آقا محمد مهدی" (حرف سی و سوم) که بیشتر شبیه ستاره ی سهیل هستن بس که نیستن!! اما من دوستای با ارزشمو کنار نمی ذارم. "عاشق" که با وجودی که من بهش گفتم بی معرفت, اما خیلی با معرفته! اینو با کامنت هاش ثابت کرده. "آقا میثم" که ایشون هم از افتخارات محسوب میشن. اما انگار مدتیه سرشون شلوغه. "آفرین خانوم" که منو با کامنتها ش و محبت هاش شرمنده می کنه. "سیدمجید" گرافیست جوانی که که یحتمل آینده ی درخشانی داشته باشه. فقط دیر به جنسیت ها پی می بره! "پسر یک پاسدار" که فکر نکنم دیگه اینجا بیاد. بعد از اشکال میهن بلاگ وبلاگش تعطیل شد. اما قبل از اون اتفاق, اطلاعات مفید و خوبی در اختیارم گذاشت. "کلبه احزان" که قلبا از آشنایی با ایشون و وبلاگشون خوشحالم. یک بار هم وب منتخب شدن و ما کلی پُز دادیم! "آقا ابراهیم" که ایشون هم ظاهرا یک دفعه منتخب شناخته شدن اما من دیر رسیده بودم و وقت پُز دادن گذشته بود!! "فرید" که به خاطر مشکل میهن بلاگ از وبلاگ سازی منصرف شد اما الطافش نسبت به این وب کم نشد. "آبجی الهه" که با محبت هاش منو شرمنده میکنه. "آقا آیدین" (یا به عبارتی آیدن) که از آشنایی با وبلاگشون خیلی خرسندم و از حضورشون خوشحال. "سمول" عزیز که گرچه کم پیداست اما سر می زنه و لطف میکنه. "آقا محمد" که فکر نکنم حالا حالاها اینجا پیداشون بشه اما یه زمانی بیشتر افتخار می دادن. "رهگذر" دوست تازه ای که با کامنت هاشون حسابی منو خجالت میدن! "باورهای یک روحانی" که عمیقا از آشنایی با ایشون خوشحالم و چیزهای با ارزشی ازشون یاد می گیرم. ایشون هم لطف دارن که به این وبلاگ نه چندان با ارزش قدم می ذارن. "بوف بصیر" که هر از گاهی سری می زنن و من شخصا از علاقه مندان نوشته هاشون هستم. "علی مشکی پوش" که همشهری هستن و به هر صورت پارتی شون قویه!!

"زینب خاتون" و "ننه شهرزاد" هم جدید ترین دوستای من هستن که از آشنایی باهاشون خیلی خوشحالم.

دوستان چتی!

"امین آقا" که یه زمانی نسبت به من و وبم لطف داشت اما از وقتی که خودشم وبلاگ ساخت, ما رو از یاد بُرد! و "سلام از ما" که مدتیه خبری ازش ندارم و جای خالی نظراتشو احساس می کنم. امیدوارم به زودی با حضورش خوشحالم کنه.

 

می دونم که با دیدن اسمتون در اینجا ذوق زده شدین!! هدف ذوق زده کردن شما نبود, بلکه این یک تشکر و تقدیر صمیمانه از همه ی کسانی بود که به نحوی منو مورد لطف قرار دادن... یا حتی ندادن! هر جوری که فکر می کنم می بینم که رونق این وبلاگ هستین و بی انصافیه اگر اقلا اسمی ازتون برده نشه.

احتمالا به زودی قصد سفر داشته باشم, با خانواده می ریم صفا!! (تو این وانفسای بنزین با ماشین خودمون می ریم!) بنابراین حدود 10 روز از دستم نفس راحت بکشین.

زنده باشین و سلامت

و از همگی التماس دعا.


نوشته شده توسط رضوان در جمعه 5 مرداد 1386 و ساعت 08:07 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: 1 2
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic