یادآوری یک روز | ایام ,

زندگی آغاز می شه, چه تو بخوای یا نخوای. مجبوری زندگی کردنو یاد بگیری و بزرگ بشی. روزی که به این دنیا میایی رو هم نمی تونی انتخاب منی. وقتی به دنیا پا گذاشتی تازه می فهمی که کار از کار گذشته و تو, در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتی.

زندگی کردنو خیلی زود یاد میگیری... به آسونی مکیدن سینه ی مادر! بعد یاد میگیری که برای خودت مشکلات درست کنی. اونوقت بشینی و غصه ی مشکلاتت رو بخوری تا پیر بشی. دوران پیری رو هم با حسرتِ غصه خوردنهای الکی ِ دوران جوانی, سپری می کنی.

یا اینکه نه! از همون اول با کلی امید و انگیزه شروع می کنی و به بهترین مقام ها می رسی. میشی آدمی که دنیا بهت افتخار می کنه! در اون شرایط از به دنیا اومدن پشیمون نیستی.

و گاهی اونقدر بی خود و بی جهت برای خودت مشغولیات و دلبستگی درست می کنی که مُردن برات کابوس میشه, سخت میشه. یا اونقدر غرق کار دنیا میشی که روز تولدت هم یادت نمی مونه...

یادآوری روزی که زندگی ات رو شروع کردی, چقدر مهمه؟ اصلا مهمه؟!

یک عزیزی به من می گفت: « روز تولد, ارزشمنده. چون رزویه که خدا به انسان, اجازه ی زندگی کردن داده». خیلی از این جمله خوشم اومد و تا همیشه توی ذهنم موند. چون تازه متوجه شده بودم که زندگی فی نفسه ارزش داره و خدا هم وقتی اجازه ی زندگی بده, یعنی لطف و مهربونیش رو بهت نشون داده. اینه که اون روز رو - که روز عنایت خداست – جشن می گیریم. جشن هم اگه نگیریم اقلا یادآوری میشه برامون که یه روزی به دنیا اومده بودیم! همونجور که یه روزی از دنیا می ریم...

این دست یادآوریها, آدم رو متوجه گذر زمان می کنه و اینکه وقت زیادی نداره... باید بجنبه!

           تولدت مبارک... پیر شی جوون!

........................................................

نکته ضروری: فعلا علی الحساب مسئله جبر و اختیار رو بی خیال بشین. بچسبین به جشن تولد!

نکته نیمه ضروری: اون عزیزی که همون جمله قشنگ رو بهم گفت, دختر عمه ام بود!

نکته غیر ضروری: امروز متولد شدم...

نکته فوق العاده ضروری: کادو یادت نره...!!


نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ
من هیچ و تو همه | دل نوشته های من ,

منو میشناسی...

من همونم که هر وقت از همه نا امید شد, سراغت میاد. همون که هر وقت گرفتار شد یادت می افته. فقط وقتی مشکل داشت, نمازشو با حضور قلب می خونه.

من همونم که همیشه شاکیه, تو همه چیز بهش دادی ولی فقط گِله می کنه. همون که هزار تا قول بهت می ده تا به آرزوش برسونیش, اما خیلی زود همه چیز یادش میره...

من همونی هستم که همیشه دعاهاشو با مهربونی گوش دادی و اجابت کردی. همون که بهش یاد دادی اگه برای دیگرون دعا کنه بیشتر به اجابت می رسونی تا برای خودش!

من همون مغروری هستم که ذره ذره فروتنی رو یادش دادی. کوچیک شدن رو یادش دادی و قلب بزرگ داشتنو. گفتی ازت چیزای بزرگ بخوام و من هر چی خواستم کوچیک و بی ارزش بود... دنیایی بود. تو اما هر چی اجابت کردی بزرگ بود و بزرگوارانه.

نمی دونم چرا در حالیکه به ندرت همون بنده ایی بودم که می خواستی, اما تو همیشه همون خدایی بودی که می خواستم.

منو ببخش...


نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه 25 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ
ضیافت | ایام ,

   معنای روزه, تنها خودداری و امساک از خوردن و آشامیدن نیست بلکه از معاصی هم باید خودداری کرد. این از آداب اولیه ی روزه برای مبتدی هاست (و آداب روزه برای مردان الهی که می خواهند به معدن عظمت برسند غیراز این است)...

- امام خمینی (ره)-

ماه خدا


نوشته شده توسط رضوان در سه شنبه 20 شهریور 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ
چی توز! | کارهای من ,

من همین یک ساک دستی رو توی عمرم طراحی کردم. اما خیلی ها ازش خوششون اومد و بهم پیشنهاد میدادن که به شرکت "چی توز" بفروشمش! خب البته من اهل همچین جنایتی نبودم (!) و تن به این خفت ندادم!!

اما نمی دونین که ساک دستی طراحی کردن چه مزه ای داره... خیلی خوشمزه اس, باور کنین! شاید به خاطر همین هم من تصمیم گرفتم به صورت کاملا داوطلبانه و غیر انتفاعی برای این شرکت (بدون هر گونه سفارشی از سمت خودش) یک عدد ساک دستی خوشمزه طراحی کنم.

البته ساکی که من طراحی کردم به اون خوشمزگی که باید نشد, اما خیلی براش زحمت کشیدم.

حالا می خوام به همین مناسبت همگی رو به صرف یک بسته پفک چی توز( یا شایدم نفری یه دونه!) دعوت کنم. فردا که ماه رمضون بیاد دیگه نمی تونم از این بذل و بخشش ها بکنم. اما از اونجایی که دستم بهتون نمی رسه به جاش ازتون دعوت می کنم که در ادامه چند تصویر از ساک دستی من رو ببینین!

 

حاشیه: نخورین از این هله هوله ها! شماها دیگه بزرگ شدین!!

....................................

نکته ی نه چندان مهم (خیلی مهم): من در کنکور قبول نشدم! بنابراین اون همه دوندگی در تهران برای انتخاب رشته هیییچ نتیجه ای نداشت! خب البته با اون ظرفیت پذیرش انتظاری جز این نمی رفت و من اصلا ناراحت نیستم. فقط یه خورده منو دلداری بدین...!


ادامه...
نوشته شده توسط رضوان در شنبه 17 شهریور 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ
فصل یخ بندان | دل نوشته های من ,

دلم سرد است و محزون.

انتظاری طولانی

تا توبه کنی و پاک شوی

به امیدی که من,

مثل گذشته

مهربان شوم!

غافل از اینکه دل من

به فصل یخ بندانی رسیده

که حرارت هیچ عشقی

ذوبش نمی کند.

 

سردم است...


نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه 14 شهریور 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: 1 2
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic