دل نوشته های من... | دل نوشته های من ,

پروانه ای چون شمع

هنوز هم حلال زاده ای

نیاز به نامت هم نیست

به ذهن که خطور شوی, پیدایت می شود!

چرا به سان یک پروانه به دورم می گردی؟

در حالیکه تو شمعی و ...

پروانه من.

آری. می دانم!

اینها همه اش به خاطر من است

تو

با همه ی بی نیازی ات

جور پروانه نبودن مرا می کشی.

 


نوشته شده توسط رضوان در جمعه 29 تیر 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ
رجب...نهری در بهشت | ایام ,

یا مَن ارجُوهُ لِکُلِّ خَیر

ای آنکه به تو امیدوارم در هر خیری

و امَنُ سَخَطَهُ عِند کُلِّ شَرّ

و ایمنم از سخطش در هر شری

یا مَن یُعطِی الکَثیرَ بِاالقَلیل

ای آنکه عطا کند بسیار در برابر اندک

یا مَن یُعطی مَن سَئَلَه

ای آنکه عطا کند به هر کسی که خواهش کند از او

یا مَن یُعطی مَن لَم یَسئَلهُ و مَن لَم یَعرِفهُ تَحَنُّناً مِنهُ و رَحمَه

و ای که عطا کند کسی را هم که خواهش نکند و نشناسدش از مهرورزی و رحمتش

اَعطِنی بِمَسئَلَتی ایّاک

عطا کن به من بر هر خواهشی که از تو کردم

جَمیعَ خیرِ الدُّنیا و جَمیعَ خیرِ الاخِرَه

همه خیر دنیا و همه خیر آخرت را

وَاصرِف عَنّی بِمَسئَلَتی ایّاک

و بگردان از من به خواهشم از تو

جَمیعَ شَرِّ الدُّنیا و جَمیعَ شَرُّ الاخِرَه

همه شر دنیا و شر آخرت را

فَانّهُ غَیرُ مَنقوصٍ ما اَعطَیت

زیرا کم نیاید هر چه عطا کنی

و زِدنی مِن فَضلِکَ یا کَریم

و بیفزایم از فضل خود ای کریم

یا ذالجَلالِ والاِکرام

ای صاحب جلال و کرم

یا ذَاالنَّعماءِ و الجُود

ای صاحب نعمتها و بخشش

یا ذَاالمَنِّ و الطَّول

ای صاحب نیکویی و جود

حَرِّم شَیبَتی عَلَی النّار

حرام کن موی سپیدم بر آتش

..............................................

دعای هر روز ماه رجب در عقب نمازهای روز و شب

 

 

 


نوشته شده توسط رضوان در دوشنبه 25 تیر 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ
یک روز بی ادیسون! | روزهای من ,

بلاخره تابستون شد. خیلی ها احتمالا بی صبرانه منتظر تعطیلات تابستونی بودن و بعیده کسی پیدا بشه که از تعطیلات خوشش نیاد. اما تعطیلات و آغاز تابستون برای ما ساکنان شهر اهواز تازه اول بیچارگیه!

گرما و شرجی و حرارت و بارش آتش از آسمون. انگار که مسابقه ی پرتاب حرارت و گرما از آسمون برگزار شده و رقابت توی گرم تر کردن هواست! هر روز گرم تر از دیروز.

به یُمن همین اتفاقه که اهواز به شهری با بیشترین مصرف برق تبدیل شده. طبیعی هم هست, شما که از این کولرهای گازی غول پیکر توی خونه هاتون ندارین و همون کولر آبی هم کارتون رو راه می اندازه. اینجا مردم مجبورن اونقدر پولدار باشن که برای محل زندگیشون کولرهای یک میلیونی تهیه کنن. اگر هم ندارن ناچارا باید اززیر سنگ یا با قرض و قوله یا خلاصه با گرسنه خوابیدن, کولر تهیه کنن. چون دیگه این گرسنگی نیست که انسان رو از پا درمیاره, این گرماست که هلاک کننده است.

اما هنوز به بخش فلاکت بار ماجرا نرسیدیم. بیچارگی زمانی آغاز میشه که برق قطع بشه! ادیسون هم وقتی برق رو اختراع کرد به این بخش ماجرا فکر نکرد که اگه برق قطع بشه چه خاکی به سرمون بریزیم. جاتون خالی چند روز پیش به یک بی ادیسونی ( بی برقی!) طولانی دچار شدیم. نمی شه گفت که چند ساعت برق قطع بود, بلکه باید گفت فقط 5 تا 6 ساعت برق وصل بود!!

اون روز یک روز کذایی بود. از صبح زود (وقت نماز) برق رفت و 8:30 صبح اومد. ساعت 10 هم دوباره رفت و 12 اومد. از 12 ظهر تا 2 هم نیم ساعتی قطع بود. نهار که خوردیم ساعت 3 بود که باز هم – طبق همون عادت دیرینه!- برق قطع شد. این بار اما قصد بازگشت نداشت. بخصوص که یکی دو بار وصل شد و بلافاصله قطع شد. این اتفاق به این معنی بود که برق دچار یک مشکل اساسی شده و خودشون هم توی تعمیرش موندن!

فهمیدم اون روز باید بی خیال برق بشم و به کارخودم برسم. اما چه کاری؟! با کامپیوتر کلی کار داشتم که هیچ. ماشین لباسشویی رو هم که نمیشد روشن کرد. چند تا لباس برای اتو کردن بود که اونها هم هیچی! تازه... آب ما هم با برق کار میکنه و خلاصه جای همگی خالی که مثل ما بشینید و خودتونو باد بزنید!!

باز هم خدا باعث و بانی این تکنولوژی رو خیر بده که اقلا برای رفع بی کاری موبایل و mp3 پلیر رو با باطری خلق کرد! وگرنه نمی دونم باید چطوری سر خودمو گرم می کردم. یه مدت sms بازی و اراجیف فرستادن واسه دوستان, یه مدت هم با mp3  پلیر رادبو گوش دادن و کمی هم آهنگهای درپیت روی حافظه اش رو گوش دادن. از این کار که فارغ (خسته) شدم دیوان حافظی برداشتن و فالی گرفتن! 

هاتفی ازگوشه ی میخانه دوش/ گفت ببخشند گُنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش /مژده رحمت برساند سروش

گرچه وصالش نه به کوشش دهند /هر قَدَرای دل که توانی بکوش

بعد یهو یادآوری کنکور هفته ی آینده و کتابی در دست گرفتنو چند خطی خوندنو هیچی نفهمیدنو... هی باد زدن!

سرانجام برق اومد. اداره ی برق کارش رو طوری تنظیم کرد که وقت پخش "یانگوم" برق داشته باشیم!

حالا فکر نکنین همه جای اهواز این شکلیه, محله ی ما از اونجایی که با مرکز شهر خیلی فاصله داره, مجبوره جورِ مصرف بیش از حد بالا شهریها رو بکشه. اینجا عدالت درهمین حدّه...

ملتی که اسف بار ترین حادثه ی هفته شون, از دست دادن یک قسمت از "یانگوم" باشه رو با عدالت چه کار؟! بنزین سهمیه بندی شد که مصرف عادلانه باشه اما...

بیشترین دغدغه ی انسان امروز عدالته, در حالی که بی عدالتی در دنیا روز به روز رو به افزایشه.

مگه خودش به فریادمون برسه...

این روزها که میگذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم

...

...................................................

نکته: الان که دوباره این متن رو خوندم احساس کردم آخرش خیلی تلخ و سیاسی شد. هدف من سیاست نبود, این فقط یک شکایت کوچیکه. خلاصه اگر شما هم احساس تلخی بهتون دست داد منو ببخشین.


نوشته شده توسط رضوان در پنجشنبه 21 تیر 1386 و ساعت 02:07 ق.ظ
کارهای من... | کارهای من ,

قبلا که چندین آرم و لوگوتایپ, و همینطور چند کار تصویری رو در اینجا به نمایش در آورده بودم بعضی ها نظر دادن که توی کارهای آرم سازی قویتر هستم. دقیقا هم نظر برخی این بود که کارهای تصویری بهتر اجرا شدن! خلاصه ما ماندیم و دو جور نظر کاملا متفاوت.

حالا این دفعه یک کار لوگوتایپ و دو کار تصویری رو کنار هم به نمایش در میارم تا قضاوت آسون تر باشه. البته این کارها سنخیت و ارتباطی با هم ندارن و هر کدوم در جایگاه خود دارای ارزش هستن.

اینها چند نمای کوچک از کارهایی هستن که قبلا در همین وب به نمایش در اومدن.

                                                                                                                 rooyesh

                               

رویش  

 


ادامه...
نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه 17 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
روز میلاد, روز زن, روز مادر | ایام ,

                               

مادرم...

مادرم به من آموخت مهربان بودن را

مادرم به من آموخت صبور بودن را

*

مادرم به من آموخت شیر خوردن را, راه رفتن را.

به من آموخت سخن گفتن را, خندیدن را.

آموخت گریستن را...

مادرم به من آموخت چادر به سر کردن را.

به من آموخت نماز خواندن را

آموخت دعا کردن را.

مادرم به من آموخت دختر بودن را... پاک بودن را.

به من آموخت نجیب بودن را

آموخت حجاب گرفتن را.

مادرم به من آموخت زندگی کردن را

به من آموخت سختی دیدن و آسان گرفتن را

آموخت رنج کشیدن را...

*

مادرم به من آموخت آهسته اشک ریختن را

به من آموخت برای همسایه دعا کردن را

آموخت مقاومت کردن را

مادرم... به من آموخت

فاطمه بودن را...


نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه 13 تیر 1386 و ساعت 06:07 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: 1 2
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو