تبلیغات
خلوت من - سفرنامه (۱)
سفرنامه (۱) | ایام ,

من برگشتم.

سفر خوبی بود. اما نمی گم جاتون خالی, چون همه اش خوب نبود. به جاش می گم توی لحظات خوشم, جاتون خالی! انقدر اتفاقات ریز و درشت توی این سفر افتاد و اینقدر حرف برای گفتن دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم. اصلا نمی دونم شروع کنم یا نه؟! احتمالا خیلی طولانی بشه. بنابراین خلاصه می کنم و یا ادامه اش رو به پست بعدی موکول می کنم. پناه برخدا... ما شروع می کنیم:

«چادگان»

برای اولین بار بود که اونجا رو می دیدم. حتی برای اولین بار بود که اسمشو می شنیدم. دیدنی بود... و زیبا. بهترین بخش سفرم بود. چون جدید بود و پر از دیدنی های تازه.

توضیح عکس: نمایی از آب زاینده رود در پشت سد – شهر توریستی چادگان – استان اصفهان

این جا هوا خوب است

آسمان زیباست

باران می بارد.

رودی جاریست, زاینده!

که سدّ ِ راهش شده اند.

آرامشی شیرین

سکوتی دلچسب

هوایی مطبوع.

تنها جای تو خالیست

در لحظاتم.

در این هوای دل انگیز,

دل,

هوای شعرهای تو را دارد.

خلاصه با صفا بود. زاینده رود توی اون شهر واسه خودش اعتباری داشت... کسی بود! اصلِ اون تشکیلات و ویلاها و قایق سواری و کباب سیخ (!) به خاطر زاینده رود بود.

شهری کوچک

با مردمی ساده

و خانه های نقلی.

بابا پرسید: سوغات اینجا چیست؟

گفت: سلامتی!

«قم»

اینجا که دیگه شدیدا جای همه تون خالی! گرچه فقط به اندازه ی یه نماز مغرب و عشا و یه زیارت کوتاه اونجا بودیم ولی همین هم خیلی چسبید. فقط جونمون زد بیرون تا جای پارک برای ماشین پیدا کردیم و تازه بعد از زیارت که می خواستیم ماشین رو از پارک خارج کنیم, حدود نیم ساعت علاف شدیم. چون چند راننده ی خیلی خوش فکر, ماشینهاشونو جلوی ماشین ما پارک کرده بودن و رفته بودن زیارت!

«نمک آبرود – روستای کلاچان»

عجب روستایی بود. همه ی کوچه هاش اسم و شماره داشتن! خیلی با کلا س بود.

روستای کلاچان

توضیح عکس: نمایی از کوچه های روستای کلاچان – نمک آبرود – چالوس

همه چیز قشنگ بود اما خیلی خوش نگذشت...

سرم درد می کند

تب کرده ام.

هوا شرجی است و آفتاب می تابد.

عصبی شده ام...

مُجاز شده ام...!

اما... چه فایده؟!

چند روزیست قرآن نخوانده ام.

چرا آدمیزاد,

وقتی سفر می کند

همه چیز را از یاد می برد؟

شنا نکردیم چون دریا طوفانی بود. رفتیم که سوار تلکابین بشیم و من هم کلی ذوق داشتم برای سوار شدن. اما حسابی تو ذوقم خورد وقتی فهمیدم بلیت نفری 5 هزار تومان می باشد! این در حالی بود که فقط برای ورودی 2000 تومان داده بودیم. تازه صف طولانی برای سوار شدن بود که تا یک ساعت دیگه اش هم نوبت ما نمی شد. خانواده معتقد بودن که نمی ارزه و کلا بی خیال تلکابین شدیم.

تلکابین

توضیح عکس: نمایی از تلکابین – نمک آبرود

صدای جیرجیرک ها

گوش را خسته می کند.

هوا کم است, برای نفس کشیدن.

دریا دور است.

فقط

بوی مطبوعِ رطوبتش

و انتظار دیدنش,

زیباست...

دریا

توضیح عکس: نمایی از ساحل دریای خزر - چالوس

«تهران»

توی تهران بیشتر از جاهای دیگه توقف داشتیم و ماجراهاش هم مفصل و در عین حال جالبه. اینو می ذارم برای پست بعدی. پس: ادامه این داستان را در پست بعد خواهید دید!

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط رضوان در سه شنبه 23 مرداد 1386 و ساعت 06:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: