تبلیغات
خلوت من - کیمیا
کیمیا | کتاب ,

چند روز پیش کتاب «کیمیاگر» نوشته «پائولو کوئلیو» رو خوندم. قبلا اسم نویسنده رو زیاد شنیده بودم اما بعید می دونستم که از کتابهاش خوشم بیاد. در نهایت به سفارش یکی از دوستان اقدام به خوندن این کتاب کردم.

  

با به پایان رسیدن کتاب, احساس کردم اگر چنین کتابی رو نمی خوندم چیزی در زندگی کم داشتم, چیزی که شک دارم بتونم براتون توضیحش بدم! احتمالا با خوندنش شما هم به همچین حسی برسین. زیبا بود. خیلی زیبا...

"تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی."

این جمله روی جلد کتاب نوشته شده بود که من با خوندنش چیز خاصی نفهمیدم. فوقش این بود که احساس کردم, چه رمانتیک! اما بعد از اینکه کاملا کتاب رو خوندم و دوباره به این نوشته ی روی جلد (که چندین بار هم در متن کتاب تکرار شده) نگاهی انداختم, به نظرم خیلی پر معنی تر از قبل اومد. حس کردم دور و برم پر شده از نشانه هایی که از سوی خدا دارن با من حرف می زنن!

"کیمیاگر" داستان مرد جوانی است (اهل اسپانیا) که دو بار در رویای خودش گنجی رو می بینه که قراره تصاحب کنه. در ابتدا توجه به چنین رویایی ابدا معقول به نظر نمیاد. اما سرانجام, جوان, چوپانی رو رها میکنه و سفر طولانی رو آغاز میکنه تا به گنجی که در رویاهاش دیده بود برسه. در این سفر به آفریقا میره و با مردم مسلمان اونجا آشنا میشه. جذاب ترین بخش کتاب, اشاره به سنت ها و تقدسات مسلمانانه, که با توجه به نویسنده ی برزیلی کتاب, قدری عجیب و جالب به نظر میاد. آشنایی با یک کیمیاگر و یاد گرفتن اصول کیمیاگری از طریق طبیعت, اون چوپان رو به انسانی که قادر به نفوذ در "روح جهان" هست, تبدیل میکنه.

جایی در کتاب گفته میشه: "تنها یک چیز می تواند یک رویا را به ناممکن تبدیل کند: ترس از شکست"

در طول سفر به عشق عمیق و ارزشمندی نسبت به یک دختر عرب می رسه که به وضوح, کامل تر شدن شخصیت رو نشون میده. جایی که جوان قراره دختر رو برای مدتی (شاید هم برای هیشه) ترک کنه, جمله ای هست: "انسانها بیشتر به بازگشت می اندیشند تا به رفتن..."

کتاب پر از جملات پر ارزشی بود که من حیفم می اومد یادداشتشون نکنم. بخصوص که کتابش هم مال خودم نبود و باید به صاحبش پس می دادم. اگر کسی این کتاب رو خونده خوشحال میشم برداشتش رو از مفهوم کتاب بدونم.


نوشته شده توسط رضوان در دوشنبه 1 مرداد 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: