تبلیغات
خلوت من - سربلند
سربلند | دل نوشته های من ,

خندیدم,

چشمهایش باریدن گرفت.

سکوت برقرار شد و نگاه ها...

بغض گلو را می فشرد.

نزدیک تر آمد

هنوز می بارید,

و من هنوز خیره.

سربه زیر شده بود تا اشک هایش را نبینم.

دوباره خندیدم و گفتم:

" سربلند باشی! "

 

*

ساعتی می گذشت که سربلند کرده بود و

در چشمهایم

هق هق می گریست.

(بی خیال هر غرور مردانه ای)

سربلند شده بود!

 

 

................................................

پانوشت 1: هر گه ز تو بگریزم, با عشق تو بستیزم

                                                    اندر سرم از شش سو سودای تو می آید

             چون بر روم از پستی, بیرون شوم از هستی

                                                    در گوش من آنجا هم هیهای تو می آید

- مولانا-

پانوشت 2: ربطی نداشت...!!


نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه 14 آذر 1386 و ساعت 01:12 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: