تبلیغات
خلوت من - عکاسی در نمایشگاه قرآن
عکاسی در نمایشگاه قرآن | هنر ,

به مناسبت ماه رمضان, دومین نمایشگاه قرآن کریم از 4 تا 10 مهر ماه به مدت یک هفته در موزه هنرهای معاصراهواز برگزار شد. جای همگی خالی نمایشگاه با صفایی بود. نسبت به پارسال هم بهتر شده بود.

یک

تقریبا هر چیزی که در ارتباط با قرآن بود, می شد توی نمایشگاه پیدا کرد. از کتاب و نرم افزار گرفته تا تابلوها و آثار هنری. جتب نمایشگاه هم هر شب «همایش تعزیه ولایت» برگزار شد که تاترهای مذهبی رو شامل می شد. البته خودم چیزی از این تاترها ندیدم.

تعداد زیادی از خبرگزاری ها و مطبوعات در اونجا غرفه داشتن و برای خودشون تبلیغ می کردن. تعداد کتاب ها خیلی زیاد نبود و شخصا انتظار بیشتری داشتم. اما در عوض تا دلتون بخواد نرم افزارهای جور واجور وجود داشت.

من در این مدت دو بار از نمایشگاه دیدن کردم. دفعه ی اول به همراه خانواده و دفعه ی دوم بدون خانواده! (یعنی با دوستم). شب ها نمایشگاه خیلی شلوغ بود و بازدید اول هم در شب صورت گرفت. به یکی از غرفه ها که رسیدیم چشممون افتاد به کتابی تحت عنوان «درباره روح و جن»! بابم با شوخی بهم گفت: « می خوای کتاب روح و جن برات بخرم؟» منم به شوخی جواب دادم: « نه, نمی خوام... می ترسم "الیاس" بیاد سراغم!!» اما فکر نمی کردم اون حرف رو بلند گفته باشم, چرا که دو تا دختر که کمی اون طرف تر مشغول تماشای کتاب ها بودن, برگشتن و با خنده به من نگاه کردن. من هم که حسابی خجالت کشیده بودم, سرمو انداختم پایین و با سرعت از اون غرفه رد شدم!!

به بخش آثار خوشنویسی که رسیدیم کلی با مسئولش بحث کردم که چرا کنار هر اثر, اسم خطاط و هنرمند رو قید نکردین. اون بهونه های الکی می آورد و من هم بیشتر گیر می دادم! این در حالی بود که ساعت بازدید نمایشگاه تمام شده بود و مرتبا توی بلند گو اعلام میشد: « بازدید کنندگان محترم, زمان بازدید به پایان رسیده و ... برین بیرون دیگه!» دست آخر هم فکر کنم ما آخرین افرادی بودیم که از نمایشگاه خارج شدیم. ( حتی بعد از غرفه داران!)

دفعه ی دوم به قصد عکس گرفتن رفتم, برای همین صبح رفتم که از نور طبیعی استفاده کنم. نمایشگاه خلوت تر بود اما از چند مدرسه برای بازدید اومده بودن و دانش آموزها اونجا رو گذاشته بودن رو سرشون!

این, از هیجان انگیزترین عکاسی هایی بود که انجام دادم. به همه جا سرک کشیدم و از اکثر چیزای قشنگی که بود عکس گرفتم. مسئول یکی از غرفه ها ازم پرسید: « شما عکاسید؟!» و من هم کلی ذوق کردم که در اون لحظه اینقدر شبیه عکاس ها شده بودم! با یک لبخند رضایت جواب دادم: « نه! برای یک گزارش اینترنتی عکس می گیرم» و فکر کنم یارو اصلا متوجه حرفم نشد, چون همینطور هاج و واج به خودم و دوربین دیجیتال توی دستم نگاه می کرد.

این در حالی بود که دو جوان ِ واقعا عکاس (!) هم توی نمایشگاه در حال عکس گرفتن بودن. قیافه ها و لباس های تنشون از فاصله ی 10 فرسخی هم شغلشون رو لو می داد. جلیقه هایی که به تن داشتن و موهای دم اسبی و ریش های کمی تا قسمتی بلند! و از همه تابلو تر ( و مهم تر) دوربین های عظیم الجثه و لنزهای درازشون. گویا اونها هم به من مشکوک شده بودن و نگران بودم از اینکه یه وقت مانع عکس گرفتن ِ من بشن. این بود که سعی می کردم ازشون فرار کنم! دوستم اصرار داشت که از اون عکاس ها ( یا به قول خودش همکارها!) هم عکس بگیرم, و من هم که عمرا چنین کاری نمی کردم (!) اما بعدا که توی خونه عکسها رو دیدم, متوجه شدم به صورت کاملا اتفاقی در یکی از عکسها حضور دارن!!

در ادامه می تونید نتیجه ی برخی از عکس های منو در نمایشگاه ملاحظه بفرمایید.

.....................................................

نکته: "الیاس" رو که می شناسید؟ همون شخصیت مثبت و موجه سریال «اغما» که معلوم شد شیطونه! خدا آخر و عاقبت همه مون رو ختم بخیر کنه...

نکته ی دوم: هنوز هم عکاس ِ زن برای خیلی ها عجیبه.

 

در مجموع استقبال خوبی از نمایشگاه شد. اما نمی دونم این استقبال, تا چه حد توی عکسای من دیده میشه:

             

آثار هنری واقعا دیدنی و حتی خیره کننده بودن:

کتاب ها هم که جای خود دارن:

نرم افزار ها خیلی رنگارنگ و جور واجور بودن:

نمایشگاه خوشنویسی هم زیبا بود, اما مشکل اساسی این بود که توی همه ی تابلو ها انعکاس نور لامپ ها می افتاد و هیچ کدوم خوب از آب در نیومدن.  چون زیاد هستن بعدا انشالله یک پست رو بهشون اختصاص میدم:

یک نفر درست در وسط محوطه ی نمایشگاه نشسته بود و با چرخ خیاطی مخصوصش آثار زیبایی روی پارچه خلق می کرد:

این هم همون عکسیه که اون دو تا عکاس داخلش حضور دارن. اگه تونستین پیداشون کنین!

عکس ها خیلی بیشتر از اینایی هستن که دیدین. ولی این پست خیلی سنگین شد و تا همین جا هم امیدوارم بتونید عکس ها رو مشاهده کنید.


نوشته شده توسط رضوان در دوشنبه 16 مهر 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: