تبلیغات
خلوت من - ماهی گلی تنها
ماهی گلی تنها | روزهای من ,

برای هفت سین نوروز 86 دو تا ماهی قرمز خریدیم که یکی اش دو ماه بعد از تعطیلات مُرد. اما اون یکی که کوچیکتر هم بود همچنان مصمم زنده اس!

چند روز پیش, وقتی صبح زود ساعت 9 (!) از خواب بیدار شدم, صدای آه و افسوس مامانم رو از توی آشپزخانه شنیدم. به طرز شگفت انگیزی به ماهی شک کردم چون می دونستم که دیشب بابا گذاشته بودش توی آشپزخانه. در یک حرکت سریع و با همون اوضاع آشفته و خواب آلود پریدم توی آشپزخانه که ببینم چه خبر شده. مامانم کنار ظرف شویی خم شده بود و با تاسف به جسد ماهی قرمز, که بی حرکت روی زمین بود خیره شده بود و افسوس می خورد! من دستپاچه ( و از اونجایی که مُردن ماهی رو نمی خواستم باور کنم) با دستم گرفتمش و توی تنگ انداختم. اول هیچ حرکتی نمی کرد اما کم کم متوجه شد توی آبه و شروع کرد به نفس کشیدن. اما روی آب شناور می موند و نمی تونست خودشو کنترل کنه. بدنش به دلیل اینکه مدتی بیرون از آب بود خشک شده بود و باله ها به تن چسبیده بودن. کمی طول کشید که موفق شد باله ها رو حرکت بده و شنا کنه. اما از اونجایی که نمی تونست درست شنا کنه عقب عقبی می رفت!

خلاصه زنده شد! و من هم از اینکه نجاتش داده بودم به خودم می بالیدم. مامانم فکر کرده بود که خیلی وقته افتاده پایین و حتما مرده. برای همین تلاشی برای انداختنش در آب نکرده بود.

                            ماهی من

پیش خودم فکر کردم که حتما تنهایی خیلی بهش فشار آورده که اینطوری از توی تنگ پریده بیرون. یا حتما اون تُنگ خیلی براش تَنگه...

وقتی ماهی قبلی مُرد, خیلی غصه ی تنها شدن این یکی رو می خوردم. طوری که دلم می خواست ماهی می شدم و می رفتم پیشش! مدتی هم به بابام پیله کردم که یه ماهی دیگه بخر تا این تنها نباشه. اما خب... چندان منطقی نبود.

حتی ماهی ها هم که از نظر علم, درک و فهم خیلی پایینی دارن (یا اصلا ندارن), بازم تنهایی رو دوست ندارن و طاقت نمیارن. باید میدین که وقتی اون ماهی داشت می مُرد این یکی چقدر دورش می چرخید و تشویقش می کرد به زنده موندن!...

یادم افتاد به آدم هایی که در تنهایی و دور از چشم هر انسان دیگه ای, می میرن. این در حالیه که اونها انسان هستند و بالاترین درک و فهم رو دارن. پس میشه فهمید که چه رنجی کشیدن.

این روزا آدمها هر چقدر هم که کنار هم بودن, تنها بودن... خیلی تنها. دل ها که دور باشن, نزدیکی مسافت هم از تنها یی ها کم نمی کنه...

تلاش ِ ماهی کوچیکِ من برای زنده موندن دوستش, وصف نشدنی بود. و حالا این همه تنهایی, ماهی شادابِ منو, به مردن راضی کرده.

تنهایی بیشتر از اون چیزی که تصور می کردم... سخته.


نوشته شده توسط رضوان در جمعه 6 مهر 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: