تبلیغات
خلوت من - فراتر از چارچوب
فراتر از چارچوب | کتاب ,

با کسب اجازه از تمام دوستان فرهیخته و اهل کتاب, می خوام آخرین کتابِ اثر گذاری که خوندم رو معرفی کنم. معرفی که نه... دوست دارم درباره اش حرف بزنم و حرفای شما رو هم بشنوم.

کتاب «داستان سیستان» ( ده روز با ره بر – یادداشتهای شخصی), نوشته "رضا امیر خانی", انتشارات قدیانی, چاپ چهارم, 1383.

                                

فکر نکنین که می خوام از کتاب تعریف کنم ها. فقط می خوام بگم این یک کتاب جذاب و خوندنی از خاطرات سفرِ نویسنده (رضا امیر خانی) به استان سیستان و بلوچستان و شرکت در دیدار رهبر (آیت الله خامنه ای) با مردم این استانه, که فوق العاده شیرین و گویا و صادقانه به رشته ی تحریر درومده. (اینا که تعریف نبودن... بودن؟!)

اولین چیزی که توی این کتاب جدیده و با بقیه ی کتاب ها تمایز پیدا می کنه, نوع نگارشه. اغلب کلماتی که عموما به صورت یک واژه ی واحد نوشته می شدن, در اینجا جدا از هم هستن. مثل: ره بر – هم راه – دانش گاه – هم سایه – ماه واره – فرمان ده و ... . خیلی هم مصرانه این نوع نگارش در همه جای کتاب رعایت شده.

طرز تفکر و نوع نگاه نویسنده در ابتدای کتاب, با انتهاش متفاوته. نویسنده اوایل, نگاه منفی و معترضانه ای نسبت به اغلب اتفاقات داره. در حالیکه با نزدیک شدن به پایان سفر, علارغم خستگی شدید و دست و پنجه نرم کردن با تمام کمبودهای سفر, اما به اوجی معنوی و زیبا می رسه که به طور حتم روی نگاه منفی و معترض ِ اون تاثیر گذاره.

میشه در قسمت هایی از کتاب از ته دل خندید و در بخش هایی هم بغض کرد. یا حتی به شدت متعجب شد. اونقدر قسمت های قشنگش زیاد بود که نمی دونم به عنوان مثال کدوم رو انتخاب کنم و اینجا بنویسم.

در جایی نویسنده از اینکه مجبوره در طول سفر هر روز و هر وعده برنج و مرغ بخوره حسابی شاکیه:

"ناهار طبق معمول برنج بود و مرغ! دیگر قدقد همه مان درآمده بود. جعفریان غذا را که دید, بلند شد تا برود و از بیرون ماست بگیرد. با توجه به وقت کم حتا فرصت نبود که برویم بیرون غذا بخوریم. به جعفریان گفتیم, کجا؟ گفت می روم تخم بگذارم!"

و یا در جای دیگری: "تیم حفاظت به من تذکر می دهد که از اسکورت تصویر نگیرم. به محافظ توضیح می دهم که من دوربین ندارم و این چیزی که دستم است, دست گاهِ ضبط صوت است. می گوید, به من دخلی ندارد, اما دیگر نبینم تصویر برداری!"

قسمتی از کتاب اشاره دارد به یکی از سخنرانیهای رهبر برای سران قبایل بلوچ: "میانه ی صحبت ره بر, ناگهان یکی فریاد می کشد:

- برای سلامتی دشمنان ِ آمریکا صلوات!!

بعضی اتوماتیک صلوات می فرستند, بعضی مشغول محاسبه اند, بعضی گیج می خورند, خودِ آقا هم لب خند می زند. مثلا صدام جزوِ کدام گروه است؟ به حاج آقا تقوی که کنارم  نشسته است, می گویم:

- خیلی پیچیده بود!"

یک جمله هست که توی کتاب بارها و بارها (و بارها!) تکرا می شه: "مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد!" این جمله اونقدر تکرار می شه تا تو با تمام وجود باورش کنی.

در بخشی از کتاب, نویسنده دیدار ره بر از رزمایش نظامی استان رو توصیف میکنه: "افسر با عبور هر ناو و ناوچه ای بیتی می خواند با همان مضمون. مثلا در حین گذشتن ِ "تندرها" می گوید:

سه تندر گذر می کند هم زمان

همانند طوفان کران تا کران

به ذهنم می رسد که اگر چهار تندر داشتیم, آن وقت وزن ِ فعولن فعولن فعل چه گونه هم تندر و هم چهار را در خود جا می داد؟ شاید هم قبلا هم آهنگ شده باشد و یکی از تندرها را به دلیل وزن شعر از شرکت در رزمایش معاف کرده باشند!"

در قسمت های پایانی, رهبر به «ایران شهر» میره و سری به خانه ای که در زمان تبعید, در اونجا به سر می برده, می زنه. تمام همسایگان و دوستان آن زمان ِ رهبر هم در همانجا با ایشون ملاقات صمیمانه ای می کنن:

 "پیرمردی می گوید:

- خدا از عمرِ ما بگیرد و بر عمر شما بیافزاید!

ره بر لبخند می زند:

- نه. چرا خدا از عمر شما کم کند و من را عمر بدهد؟ از خزانه ی خدا که کم نمی شود. هم به شما عمر بدهد, هم اگر صلاح دانست به بنده...

پیرمرد جواب می دهد:

- واجب تر عمر شماست. شما حافظ اسلامید!

ره بر درنگ می کند, بعد ابرو بالا می اندازد و می گوید:

- حافظ اسلام خودِ خداست, انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون. ما را هم خدا به برکت اسلام حفظ می کند... ما خودمان را وصل می کنیم به قرآن و اسلام تا خدا ما را هم به برکت آن ها حفظ کند...

دیگر چیزی نمی شنوم. این بالاترین مقام یک مملکت است که در میان ِ هم سایگان زمان ِ تبعیدش نشسته است و با آن ها گپ می زند و ... وای خدای بزرگ! مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد!"

 

...


نوشته شده توسط رضوان در شنبه 10 شهریور 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: