تبلیغات
خلوت من - همیشه حاضر
همیشه حاضر | ایام ,

                                       

چشمانم را می بندم و تصور می کنم که تو آمده ای. انتظارها به پایان رسیده و دنیا قرار است گلستان شود! هر ظالمی را نابود می کنی و هر دردمندی را نوازش.

مومنان, این ظهور را تبریک می گویند و کافران می گریزند. محشر شده است گویا! زمین چراغانی شده و آسمان آذین بسته. باد, آهنگی می نوازد و درخت, می رقصد.

من گیجم! نمی دانم چه خبر است. نمی دانم چگونه خود را آماده ی دیدار کنم, نمی دانم چه بگویم. خوب است متنی بنویسم و حفظ کنم, یا اثری خلق کنم و تقدیم کنم. وحشت زده می شوم و سراسیمه به هر سو می دوم. باید بهترین لباس, خوشبو ترین عطر, زیباترین کلمات و صمیمانه ترین سلام ها را آماده ی دیدارت کنم, وقت ندارم و تو آمده ای.

اما...

آیا درآن ازدحام تو مرا خواهی دید؟! صدایم را خواهی شنید؟

توی تصورم, چشمانم را می بندم و خیال می کنم که رو به رویت هستم. بی هر ازدحامی و فارغ از هر اضطرابی. دست و پایم را هم گم نمی کنم. سلول های بدنم هم به کمک می آیند تا در محضرت بهترین ِ همان که هستم باشم.

تو آنقدر بزرگی که مردمک چشمهایم, ناتوان می شود از تماشایت. و آنقدر نورانی که معذور می شود از زیارتت. باز چشمانم  را می بندم (برای رسیدن به این رویا نیز چشمهایم را بسته بودم) و سر به زیر می اندازم... شرمنده ی گناهانم می شوم. تو اما لبخند می زنی و من, یادم می آید که خداوند, آمرزنده و مهربان است...

دهان باز می کنم که سخنی گویم اما, گویی زبانی ندارم (و نداشتم از روز اول) که حرفم را بزنم. زبان همکاری نمی کند... بند آمده است! فکر می کنم که اگر بند نیامده بود چه می خواستم بگویم. چیزی خاطرم نیست. انگار حرفی هم برای گفتن ندارم.

(گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی)

حس می کنم که چقدر بیهوده ام (که ناتوانم از گفتن). چشمانم – همان طوری که به تو می نگرد- پُر می شود از اشک. آنقدر پُر, که سر می رود و اشکها روی گونه هایم جاری می شوند. از روی گونه سُر می خورند و چکه می کنند روی زمین. صدای زیبایی از سقوط اشکها می شنوم, نمی دانم به کجا می روند که این صدا را می دهند!

تو از اشکهایم می فهمی که شبهای درازی تمرین اشک ریختن کرده ام برای آمدنت. تو از اشکهایم می فهمی حرف هایم از جنس نگفتن است, از اشکهایم می فهمی انتظارم صادقانه است, از اشکهایم می فهمی غمم جاودانه است, می فهمی زندگی ام شاعرانه است. مرگ هم, مثل زندگی عاشقانه است...

تو از اشکهای من همه چیز را می فهمی. به جای زبانم, اشک ها با تو حرف زدند. آنها چیزهایی گفتند که زبانم هم اگر بند نیامده بود, باز از گفتنشان قاصر بود. گویا تمرین ِ گریه کردن نتیجه داده است!

تو همانجا به من هدیه می دهی. هدیه ات یک چیز است: حضور.

چشمانم را باز میکنم. رویا تمام شده و تو نیامده ای. صورت و لباسم خیس اشک است. (انگار کمی گریه کرده ام!)

فردا نیمه ی شعبان, جشنی برایت می گیرند با هزاران امید. تو اما دیگر غایب نیستی برای من. از آن رویا, هدیه ات مانده است برایم... تو حاضری!


نوشته شده توسط رضوان در سه شنبه 6 شهریور 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: