تبلیغات
خلوت من - سفرنامه (2)
سفرنامه (2) | ایام ,

«تهران»

اونقدر فک و فامیل توی تهران داریم که هیچ وقت خاطرم نیست فرصت کرده باشیم و به همه شون سر زده باشیم. در خانه ی یکی از عمه ها از طریق اینترنت فهمیدم که در کنکور کارشناسی با رتبه ی 6696 مجاز به انتخاب رشته شدم! بعد از کلی شاخ در آوردن و به زندگی امیدوار شدن (!) باید برای انتخاب رشته اقدام می کردم. اما این تازه اول بدبختی بود! چرا که انتخاب رشته, اینترنتی بود و من به کد عبور برای وارد شدن به سایت احتیاج داشتم. این کد هم فقط در شهر خودم و در محلی که کارت ورود به جلسه رو گرفته بودم, توزیع می شد. منم که تهران تشریف داشتم و بازگشت به اهواز در اون تاریخ غیر ممکن بود. این شد که دست به دامن دوستام شدم, اما بندگان خدا هر چی تلاش کردن نتونستن کد عبور منو بگیرن. یعنی در واقع اون کد فقط به خودم با ارائه ی کارت شناسایی داده میشد. حتی به یکی از بستگان که هم فامیل خودم بود ( فامیلش مثل خودم بود) سپردم که شناسنامه ی خودشو ببره و اونقدر پیله کنه تا بهش بدن. اما اون هم موفق نشد, از زندگی نا امید شدم...!

تا اینکه چند روز بعد که به سایت سازمان سنجش مراجعه کردم, آدرس سازمان سنجش رو درج کرده بود و نوشته بود برای گرفتن کد عبور به این مکان بریم. دوباره جرقه ی امید در من رخ داد!! اما به این بخش ماجرا فکر نکردم که الان تهران هستم و توی تهران هم جابجا شدن یعنی عذاب الیم! بخصوص که سازمان سنجش در خیابان کریمخان بود و اونجا هم توی طرح محسوب میشد. این یعنی با ماشین خودمون نمی تونستیم بریم. تاکسی سرویس ها هم معمولا ماشین با مجوز طرح نداشتن. مترو هم تا قسمتی از راه فقط به درد می خورد. ما هم که توی شهر درندشت تهران به تنهایی راهی بلد نبودیم و خلاصه اینکه همه چیز دست به دست هم داده بود تا من نتونم انتخاب رشته کنم. به کل از انتخاب رشته و حتی از زندگی نا امید شدم!

سعی کردم اقلا به خاطر اینکه سفر به کامم تلخ نشه, موضوع رو فراموش کنم و از توی تهران بودن و پیش فامیلا بودن لذت ببرم. به خودم هم می گفتم لابد قسمت نبوده, گرچه برای بدست آوردن اون کد, کلی نذر کردم.

نسخه ی DVD «یانگوم» به زبان اصلی در اونجا به وفور یافت میشد, اونم تا آخر سریال! چیز جالب دیگه ای که توی خونه ی بیشتر فامیل پیدا میشد, پدیده ی جدیدی بود به نام «کتاب مترو»! خیلی از اون کتابا خوشم اومد و خیلی دلم می خواست سری کاملشو داشته باشم. اما خب... فسمت نبود!

سرانجام موفق شدم روز پنج شنبه, که دیگه خیابونای تهران توی طرح نبودن, با تاکسی سرویس به سازمان سنجش برم و کد عبور رو بگیرم و باز هم به زندگانی امیدوار شم! ( حالا جالبیش اینجاست که اصلا به مجاز شدن امیدی نداشتم! اما وقتی مجاز شدم بیخودی به قبول شدن هم امیدوار شدم).

ماجرای برگشتن من (و بابام که همراهم بود) از خیابان کریمخان تا منزل عمه هم برای خودش پروژه ای بود. نقشه ی تهران دستمون بود و خلاصه خیلی تابلو بود که ما تهرانی نیستیم! اول تصمیم گرفتیم کمی توی خیابان ولیعصر قدم بزنیم, چون من طبیعت اونجا رو خیلی دوست دارم. بعد هم پیچیدیم توی خیابان انقلاب که سرتاسر کتابفروشی و انتشاراتیه. من هم که عمیق ترین لذت زندگیم چرخ زدن لای کتابهاست! حتی اگه هیچی نخرم و فقط ببینم.

بابای طفلکی ام رو مجبور می کردم توی هر فروشگاهی که کتابهای هنری داره, با من بیاد. کتابهای هنری (به خصوص گرافیک) که همیشه گرون بوده و هستن. وقتی به یکی از فروشنده ها گفتم: «آقا تخفیف هم میدین؟» چنان نگاهی به من کرد که مطمئن شدم حرف خیلی زشتی زدم! تازه به خاطر رعایت کیف پولم اصلا طرف کتابهای 20 – 30 هزار تومنی نرفتم, یعنی تو عمرم کتابی با این قیمت نخریدم! اما سرانجام کتاب «دومین نمایشگاه سالانه پوستر اسماء الحسنی» رو خریدم. حتی حاضر بودم بیشتر از نرخش براش پول بدم! علاقه اس دیگه... کاریش نمیشه کرد!!

بعد از چرخیدن توی کتابفروشی های خیابان انقلاب, به ایستگاه مترو رسیدیم و سوار شدیم. فوق العاده شلوغ بود و مردم مثل خرما به هم چسبیده بودن! توی همون شلوغی چند بار خدا رو شکر کردم که سوار واگن خواهران شدم وگرنه...!! همه اش می ترسیدم بابامو گم کنم (!) و ایستگاه اشتباهی پیاده شم. اما تابلوهای راهنما انقدرزیاد و گویا  بودن که اگر کسی اشتباه هم می کرد خیلی خنگ بود! در مجموع نسبت به دو سال پیش که سوار مترو شده بودم پیشرفت های چشمگیری داشت. (مثل همین کتاب مترو!!!)

در نهایت موفق به انتخاب رشته شدم. اما چه انتخاب رشته ای؟!! از 100 گزینه ای که می شد انتخاب کرد, فقط 9 رشته انتخاب کردم. چون رشته ایی که به خاطرش اینهمه جون کنده بودم (گرافیک) رو فقط 2 شهر در تمام کشور داشت! مجبور شدم برای خالی نبودن فرم انتخاب رشته (!) و برای امتحان کردن شانسم, رشته های دیگه ای مثل صنایع دستی و عکاسی رو هم انتخاب کنم. اگه قبول بشم هم نمیرم!!

توی تهران یک بار هوس کردم ملاقاتی با دوستان اینترنتی (که از قضا اکثرا تهرانی هستن) داشته باشم!! دست کم میشد هر روز برای صرف غذا (ترجیحا نهار) منزل یکی شون تلپ بشم. البته تنها که نه, با خانواده!! حالا نمی خواد وحشت کنین, من اونجا به سختی دستم به اینترنت می رسید, چه برسه به دوستان اینترنتی! البته می دونین؟! دوستان تهرانی زرنگ تر از این حرفها هستن و هرگز آدرس منزل رو لو نمی دن. مثل ما نیستن که هر جا رسیدیم آدرس میدیم و می گیم: اهواز – بلوار... (درسته تهرانی نیستم, اما تنم به تن تهرانیا خورده به هر حال!!) به عبارتی هوای تهران رو که تنفس کنی تا مدتی نیاز به آموزش زرنگ بازی – سیاست بازی – دو دره بازی و ... نداری. البته دور از جون همه ی دوستان تهرانی!!

حاشیه: یادم رفت از ترکا بگم! نمیشه آدم تهران بره و حرفی از ترکا نزنه. من لهجه ی ترکی رو فوق العاده دوست دارم و این یک مورد همه جای تهران موجوده! وقتی راننده ی تاکسی ای که سوارش بودیم حرف می زد, فقط گوش میشدم و از لهجه ی شیرینش لذت می بردم.

......................................................................................

چند روزیست به خاطر اتفاقات بدی که در اطرافم رخ داده دل و دماغی ندارم و غمگینم. این مطلب هم که می بینید, قبلا نوشته شده و اون موقع حالم خوب بود. خلاصه عذر منو بابت اینکه به وب نوشته هاتون کم سر میزنم ( یا حتی سر نمی زنم) بپذیرید.

برام دعا کنید... که صبور باشم... و راضی به رضای خودش...

 

 


نوشته شده توسط رضوان در شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تلقین خداحافظی+ سربلند+ همه ی صداهایی که شنیده ام+ تحمل یک تهدید!+ بگذار سخت باشم+ گاهی دختر نیستم!+ برای آینه ای که ناگهان شکست+ خرید و فروش در روز ژوژمان!+ من حسود شده ام!+ اس ام اس ها حرف می زنند!+ عکاسی در نمایشگاه قرآن+ شب تقدیر+ ماهی گلی تنها+ جنگی که بود, جنگی که هست...+ یادآوری یک روز

صفحات: